خرید بک لینک
لحظه ها... اتفاق ها... همه لحظه ها و اتفاق های این زندگی مشترک از جلوی چشم هاش میگذره. الان 72 ساعته که مدام داره تصویر میبینه؛ خنده های مهناز، اشک هاش، سفرهاشون، دعواهاشون... و جمله های آرمان که مدام

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 2 شهريور 1398 ساعت: 22:12

سر می خورند واژه ها و روح همین گوشه و کنار، هی بالا و پایین می شود؛ تاریک، روشن،دور، نزدیک. کلمات در ذهن، در کنار هم حرکت می کنند. یکی از دیگری پیشی می گیرد و گاه از آن عقب می ماند. در هم تنیده می شون

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 2 شهريور 1398 ساعت: 22:12

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 2 شهريور 1398 ساعت: 22:12

امروز اینطوری شروع شد:

احمد چشمهایش را باز کرد، از تخت بیرون آمد. به سمت آشپزخانه حرکت کرد و در درگاهی آشپزخانه مهناز را دید که یک کاپ کیک که یه شمع روشن رویش است کف دست راستش گذاشته است و دستش را به سمت او دراز کرده است. همین قدر ساده و زیبا...

.احمد به پهنای صورتش میخندد و این بهترین جمعه ی سال است

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 2 شهريور 1398 ساعت: 22:12

صفحه بندی